در فاصلۀ میان دو سلیکون آشیانه ای برایم بود روزگاری تا از نرمی و گرما و عطر لبریز شوم.
ای کاش باز می شد به آن آشیانه سفر می کردم.
رمز بدنش را از حفظ بودم انگار!
تک تک مهره های کمرش را که میلیسیدم و زبانم که بر پهلوهایش می چرخید،
ناله هایش آهنگ درست بودن رمز وارد شده را می نواختند.
بدنش بی اختیار می چرخید و پاهایش از هم باز می شدند.
دیر زمانی است که فهمیده ام دیگر فرصت دیدن خود را و نوشیدن آب را و دیدن آفتاب را ندارم ،
وه که چه حقیقت تلخی است
شعف چرخیدن نگاهی بر لباس زیر جدید برای اولین بار وقتی که هی می پوشید و نشونم میداد برام آرزو شده
سرخی لبانش، و زیبایی سینه هایش همیشه زبانم را می لرزاند ، وقتی سوراخ های مخفی بدنش را در می نوردیدم
ظاهرا این دنیا یعنی اگر به کون کسی نکوبیم، کسی بالاخره پیدا می‌شود و به کونمان می‌کوبد
خودت هم که نباشی
باز هم یاد و خاطره‌ات
در تخت‌خوابم
بیاد تخت خواب قرمزت
سبــــــز است
نگاه جذاب زنانه اش، آنقدر احساس لطیف مهربانانه‌ی مرا نسبت به خودش قلقلک داد که منکر عقیده‌ام در ارتباط با سیستم عاشق نشدن شدم
از اینکه بین روزمرگی زندگی آدما گم بشم بدم میاد،از اینکه یه عادت بشم بدم میاد،از اینکه یه شبح بشم فقط واسه خاطرات بدم میاد،از اینکه نادیده گرفته شم بدم میاد،از اینکه فراموش شم بدم میاد!
پی نوشت:هی، با تو بودم ها!!!
دچار بیماری حال از خود بهم خوردگی شدم…
احساس می کنم روحم داره ورم می کنه…
بزرگ میشه … بزرگتر میشه…دلم می خواد روحمو بالا بیارم …
اینجوری حالم بهتر میشه… مطمئنم…فکر کنم روحم آپسه کرده باشه…روح درد گرفتم.. روحم قلنج کرده … نمیدونم چه مرگشه ولی همینجوری داره باد می کنه… باد می کنه و تو سرم جم میشه… اونوقت سرم باد می کنه… و بالاخره می ترکه … قبل از اینکه بترکه باید بتونم بالا بیارمش…حالم اصلا خوب نیست… روح درد گرفتم…روحم داره ورم می کنه و می خواد پوستمو بترکونه و بیاد بیرون…اونقت بازم ورم میکنه و همه جا رو می پوشونه … اول اتاقمو… بعد خونه رو بعد…دیگه نمی تونم…از بس همه چیزو قورت دادم اینجوری شده…داره ورم میکنه…الان سرمم باد کرده… داره می ترکه…!
پی نوشت : می اومدی فقط منو بکنی و بعد بری یکی دیگه رو بکنی ! اینو هیچ وقت نمی تونم هضمش کنم
میان این برهوت این منم من مبهوت!
الان حس اون نویسنده رو دارم که یه عالمه شروع واسه داستاناش داشت ولی هیچ پایانی نداشت و همه داستاناش نیمه تموم مونده بود!
راه می افتم که برم…قدم اول رو محکم بر میدارم…قدم دوم رو با ناامیدی…قدم سوم رو با ترس…قدم چهارم رو با شک…قدم پنجم رو با…باید برگردم…تورو توی گذشتم جا گذاشتم…بیتابم و گیج…… سردمه!
می دونی دروغ خیلی خوبه پنج ماه میتونه دهنتو شیرین کنه اما این قدرت را هم داره که تو یکماه یکماه و نیم فکتو بیاره پائین .
حالا فک تو اومده پائین و تنها دلیل تو برای این شیرینی پنج ماه ادامه بودن و بودن در کنارش بوده وگرنه کی حاضره توهین بشنوه / تحقیر بشنوه / خورد بشه / ذلیل بشه و ... و باز ادامه بده ؟
چه چیزی جز عشق وجود داره برای ادامه دادن وقتی زشت ترین حرفهارو هم میشنوی ؟ اتفاقا منطقی ترین و راحت ترین راه اینه که بگی اوکی اینم تموم شد ول کنم برم سراغ یکی دیگه اما وقتی ایستادی و مقاومت می کنی دلیلش اینه که نع یه چیزایی این وسط مطرحه !
حالا طرف مقابلت اینو نمی فهمه و مثل گیج ها اون پنج ماه رو کرده چماق برای تو و مدام مثل پاندول ساعت میکوبه تو سرت بنگ.....بنگ....بنگ ....بنگ....
اون پنج ماه میتونه دلیلی بشه برای یک عمر زندان و تحقیر و شکنجه روحی و بازجویی تو تو باید محرمانه ترین و ریز ترین زوایای خصوصی زندگی ات رو برایش توضیح بدی چرا ؟ چون پنج ماه دروغ گفتی
تو باید ثانیه به ثانیه برایش دلیل و مدرک و سند فراهم کنی چرا ؟ چون پنج ماه دروغ گفتی
تو باید هر روز موجی از رکیک ترین و زشت ترین حرفها و تهمتها را بشنوی چرا ؟چون پنج ماه دروغ گفتی
و تو اینجا یکباره با همه عشقی که بهش داری یکباره منفجر می شوی و می روی و می روی پی کارت گرچه دلت خونه و چشمات تا ابد منتظرش
فقط از خدا میخواهی بیاد بر سرش اینی که بر سرت آورده

یادآوری : سک س ارزانترین و دم دستی ترین چیزیه که این روزها میتونی بدست بیاری پس برای سک س نبوده !
پی نوشت: این جواب تو هست خیلی هم سر راست
پی پی نوشت :این روزها خیلی تلخم…حتی تلخ تر از قهوه های شوکا…حتی تلخ تر از این تریاک نشئه کننده لعنتی!
تمام ریشه هایم را از تو کندم… تا خودت باشی!ولی…هنوز هم…تنهام…
از خیالم برایت پیرهنی می بافم… که عطر دلتنگی مرا همراه داشته باشد
پی نوشت: بی همگان بسر شود…کی میگه بی تو بسر نمی شود؟
پی نوشت : البته به غیر از این پیراهن خیالی دو تا شورت هم دارم
فکر می کردم یه سوی من می آیی…منتظر بودم… با نظاره به گام های استوارت…با آغوشی پر از رنگین کمان به نظاره ات نشسته بودم…بی خبر از اینکه تو انعکاس یک سرابی در چشم من!
راه می رم بی اراده…راستش رو بخوای فقط جلوی پامو نیگا میکنم که زمین نخورم…آخه حتی نمی تونم دوباره بلند شم…پس تورو خودا از سر راهم برو کنار!
نشئه از تنهاییم…به سان خواب زدگان می گریزم…دیوانه وار می چرخم تا از خود وارهم…اگر گذارت به این طرفها افتاد، مواظب باش فکر هایم را که کاشته ام تا سبز شود له نکنی…دیروزتر ها اینگونه بودم نرم و بی تشویش…امروزترها بیگانه ام با خویش…تا نهایتت…شاید هم بیشتر…غروب زده شدم بی تماشای هیچ غروبی…می خواهم تمام بغض های دنیا را گریه کنم و تمام درد های دنیا را فریاد بکشم…افیون برایم رویای نشئه کننده دیگری بیاور تا عبور کنم از هستی!
می شود چشم هایت را چند روزی به من قرض بدهی؟
می خواهم دنیا را از دید تو ببینم
پی نوشت: بچه های بی سواد آدم با شراب نئشه نمی شه، مست می شه!
پی نوشت: من هنوز هم نمی دونم به چه چیزی معتادم، لطفا سوال نفرمایید!
جام شراب من تویی ، باده ی ناب من تویی
راحت خواب من تویی،شخص دگر نمی شود
پی نوشت: از خودمان شعر در کردیم
تا حالا شده صبح ساعت ۸:۳۰ با گریه از خواب بیدار شی؟با هق هق؟یه جوری که نتونی صداتو کنترل کنی و دوست کناریت از صدای هق هقت بیدار شه و نگرانت بشه؟
تا حالا شده نگران حال و روز خودت بشی؟نگران از اینکه دیگه اون آدم قبل نیستی و داری تغییر می کنی٬یه تغییر بد٬یه تغییری که تو اصلا دوسِش نداری٬یه تغییر که داره تو رو تو عمق دپرشن فرو می بره.مثلا اینکه داری احساستو از دست می دی٬شور و هیجانت رو از دست می دی٬دیگه چیزی شادت نمی کنه٬فقط مثه ابر بهار گریه می کنی.دلت برای خودت می سوزه٬دلت تنگ شده برای اونی که بودی٬اونی که می شناختی.چی داره می شه؟
تا حالا شده ساعت ۹ صبح وقتی داری بلند بلند گریه می کنی همه اس ام اس هایی که دوست داشتی رو دلیت کنی ؟
آدما هر چیزی رو که دوست دارن می ریزن تو سطل آشغال؟؟
خسته ام٬شکسته ام٬داغون شدم٬به استراحت مطلق نیاز دارم٬به یه جرعه آرامش محض…
لطفا یکی دکمه رفرِش منو بزنه!
وقتی یکی نیست که من همه چیزش باشم و اون همه چیز من٬وقتی این شبای سرد زمستونی جون می دن واسه قدم زدن و بیرون رفتن٬وقتی صندلی جلوی سمت راست ماشینی نیست که فقط و فقط جای من باشه٬وقتی راننده ای نیست که زیر چشمی و دزدکی نگاش کنم و نرمی دستشو روی دنده حس کنم٬وقتی چراغ قرمزی نیست که پشتش گیر کنیم٬وقتی حتی شصت ثانیه هم وقت نیست که کسی عمق چشماشو نگاه کنم و نرم بخنده و انگشتامو بین انگشتاش محکم تر از همیشه فشار بده٬وقتی فصل گل نرگسه
وقتی دلم یه دسته گل نرگس می خواد…
وقتی اون شب نیست٬وقتی من نیستم٬وقتی راننده ای نیست٬وقتی چراغ قرمزی نیست٬وقتی نگاهی نیست٬وقتی فشار دستی نیست٬تنها کاری که می تونم بکنم اینه که منتظر بشم چراغ سبز بشه٬چشمامو روی اون پسر بچه گل فروش ببندم٬بغضمو قورت بدم و پامو روی پدال گاز فشار بدم…
وقتی میگم داره دیونه ام می کنه بعضی ها میگن چرا ! دوباره منو پاک کرد !
پی نوشت :
و من امشب رسما دیگه می روم پی کارم
چند وقته که اين حسو دارم.
خيلی خستم.
اصلا نميدونم از کجا بايد شروع کنم؟
فقط اينو ميدونم که از همه چيز و همه کس خسته شدم.گم شدم.سال جديد داره شروع ميشه و من اصلا حال و حوصله ندارم.من اينجوری نبودم!تغيير کردم.اين چيزی نيست که به خودم تلقين کرده باشم،اين چيزيه که همه اطرافيانم بهم ميگن.
اصلا چی شد که اينجوری شد؟! از موقعی که رفت،من depress شدم.اون رفت و من غرق شدم در غم،بدون اينکه تقصيری داشته باشيم،مجبور شديم که از هم جدا بشيم.اصلا يه دفعه شد.يه شب همه چيز خراب شد…
من که باورم نميشد،اونم شاید همينطور.اصلا واسه چی اون؟چرا؟ بعد از چند روز کم کم داشت باورمون ميشد که انگار يه خبرايی هست.
ما هر دومون تو اون زمان بيشتر از هر وقت ديگه اي به هم نياز داشتيم ولی اون با حرفاش سعی ميکرد منو ناراحت و از خودش طرد کنه!!!.من از طرف اون اصلا support نميشدم.ثبات روحی نداشت و هر لحظه يه جوری بود.نميدونستم الان بايد بخندم،ناراحت باشم،گريه کنم،بپرم بالا،برقصم؟؟!!
دلم هوای پاک،آسمون ابری،نسيم خنک،آواز پرنده،صدای آب روان،کلبه ی چوبی،درختايی که برگاشون دارن زرد ميشن ولی هنوز پر از برگای سبزن!واسه دراز کشيدن تو چمن و نفس کشيدن،واسه فرياد زدن از ته دلم،واسه جيغ کشيدن تنگ شده!می بينی چقدر دلم تنگ شده؟
یه چیز لعنتی ای رو دلم سنگینی میکنه و بد سنگین هست، نمیدونم اسمش چیه... بغض ، خاطره ، بی خیالی،
چطور بگويم دلم برایت تنگ است وقتي من با جاده ها رفته ام و تو ...
همه ی ما یه دردهای داریم که فقط مال خودمونه اصلن درموردش نمیتونم با کسی حرف بزنیم..هیچ حتی یک کلام..
مثل آخرهای قصه که آدم میره به رویا منم دارم میرم بگا ....
کی بود که می گفت آدم ها آنقدر که توی وبلاگشان نشان می دهند حالشان بد نیست. خب برعکسش هم هست. آدم ها آنقدر که توی وبلاگشان نشان می دهند حالشان خوب نیست. وضعیت همچنان به گهی سابق است. هیچ کس آنقدرها که نشان می دهد تغییر نکرده، فقط شاید یاد گرفته موقع راه رفتن زمین را نگاه کند و هیچ یادش نیاید قبلن کجا را نگاه می کرد.
امروز دوبار همینطوری خوردم به در و دیوار. چند بار رفتم توی شکم آدم ها، یک بارش فحش خوردم. توی دانشکده که داشتم از ماشین پیاده می شدم سرم محکم خورد به سقف. درد می کند. آدم ها گاهی خیلی بیشتر از آنچه که نشان می دهند دلشان می خواهد تنها باشند، آن جایی که هستند نباشند. آدم ها گاهی همه بغضشان را می ریزند توی کلمه هایشان، با دود سیگار می فرستندش هوا، که بعدش بتوانند فریاد بکشند، بروند توی خیابان ها به آدم ها لبخند بزنند. که نشان بدهند هنوز روی پاهای خودشان ایستاده اند. کی بود که می گفت آدم ها هرچقدر لباس هایشان گلدارتر ماجراهایشان بیشتر؟ (این یکی را خوب یادم است که رسولی بود) آدم ها گاهی به این فکر می افتند که تنها چیزی را که می توانند قشنگ تر کنند بدنشان است، گاهی لازم دارند حواس خودشان را پرت کنند. اما منظورشان این نیست که فراموش کرده اند. بعضی وقت ها ترجیح می دهند لباس گلدارهایشان همان باغچه باشد تا هر چیز دیگری. آدم ها گاهی سرشان درد می گیرد. خسته می شوند. حالشان به هم می خورد.
یه روزی بی اجازه
میدم یه بنای خوب، واسم خدا بسازه
یه لات بی سر و پا
با قلب و چشم سیا
یه کسی که بتونه کارمو خوب بسازه
کاش همان روز که مرا اد کردی من در بی نهایت زندگی دفن می شدم
کاش همان روز که اینترنتت قطع شد و اس ام اس دادی من در بی نهایت زندگی دفن می شدم
کاش همان روز که برایم چایی ریختی من در بی نهایت زندگی دفن می شدم
کاش همان روز که برای اولین بار گرمای تنت را حس کردم من در بی نهایت زندگی دفن می شدم
کاش .....
کاش ....
بجای غرولند و گیرهای همیشگی بیا تا بگویم چقدر جایت لابه لای این واژه ها خالیست..
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم
ژانر بعضی از خوانندگان :
چرا در گنجه وازه؟
چرا دم خر درازه؟
چرا گل رو پرده سرخ و سفید و زرده ؟
چرا آب تو تلمبس؟
چرا گوش کوب قلمبس؟
چرا سبیلت درازه؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
و حالا بغضم ترکید..............یا خدا
امشب بهم گفت " انگار صد سال بود که ندیده بودمت " قربون دلت برم خب مامانی جونم
گریه هم چیز خوبی است...........
خفه خون گرفتم
شب و دریای خوف انگیز و طوفان، من و اندیشه های پاکِ پویان، برایم خلعت و خنجر بیاور، که خون می بارد از دل های سوزان
مدتی است به اين نتيجه رسيدم كه زندگی پسـ تان بزرگ داشتن و يا حتی در حد پرفكت عشق بازی کردن نيست.
گاهی بايد بلد باشی چگونه با تمام احساست برينی به يك نفر، تا كل هيكلش قهوه ای شود.
پی نوشت : این روزها قهوه ای ام شدید !
چه حسی گهی بود وقتی که میدانستم این آخرین بار است که می بینمش و با هاش حرف می زنم !
برای ابراز علاقه منتظر لحظه‌ی مناسب نباش، وقتش همین الان است
هیچ وقت فراموش نکن که
درد ، از در دروازه تو می آید واز کـ ون سوزن بیرون می رود
گرفتاری هم همینجور!
دلم برايت تنگ شده
ماچ
ماچ
ماچ
از پائين و بالا...
حالت ِ زنی را دارم كه آخرين نوار بهـ داشتی قاعـ دگی اش رادور می اندازد!
چيز خُليت مغزم به شدت زده است بالا!
خوشحالم،همينجور الكی.
من خسته ام،
سرم هم درد ميكند
حوصله هم ندارم
حالم هم از همه چيز بهم ميخورد
اصلاً همينه كه هست!
به طور قطع، تمام ِ بيست و چهار ساعت مانده را با اشكهايم به عشـ.ق بازی مشغول ميشوم و جواب هيچ تلفن يا اس ام اسی را هم نخواهم داد. پس از مرگم به خواب تك تكتان سرك ميكشم! ميدانيد كه، فرصت برای خداحافظی بسيار است.
ليسيـدن، مكيـدن يا گاز گرفتن؟
مسئله اينست!
بيماری مانيك-دپرسيو يعنی يك لحظه از خوشحالی بالا و پائين می پری و دلت ميخواهد دنيا را گاز بگيری و درست لحظه ی بعدش از شدت ناراحتی فكر خودكشی به سرت ميزند! و مبتكرانه يادت مي آيد كه جايی خوانده بودی:
"خودكشی از خود ارضـ.ايی هم لذت بخش تر است."
چيه؟ چرا اينطوری نگام ميكنی؟!
چند روزیست مدام دل درد دارم!
فكر میكنم دلم بدجوری هوايت را كرده، نـه؟
خوب ميدانم اين روزها سرت شلوغ است
اماگاهی اگر وقت كردی شب ها در خوابهایت مرا آهسته مرور كن!
اين روزهای آخر دسامبر ، ديگر دارد شورش را در می آورد!
کره خر الاغ درد من یکی دوتا نیست
بهش میگم جای من یه هات شاکلات بخور میگه پولشو کی میده ! مملکته داریم ؟
بچه ها از تهران زنگ زدن، همه کافه هشتادو هشت نشستند و حامد هم تهرانه، حسادت می ورزم شدید
ملغمه ای هستم الآن از حس دلتنگی همزمان با حس نکبت نفرت از برگشتن، خدا نصیبتون نکنه
غممه، هیچ وقت نمی تونم با خدافظی کنار بیام
اکسپتش کردم ، چرا نمی دونم شاید هنوزم از دیدن اون عکس لختیش دوس دارم حرص بخورم
کلن از وقتی برگشتم خوابم میاد همش، معتاد شدم فک کنم
از نور مهتابی متنفرم، خیلیا
چه بده که نمی تونم یه خونه واسه خودم داشته باشم
دوس دارم تو جاده باشم الآن، مهم نیست کدوم جاده
فکرای عجیب غریبِ غیرواقعی می کنم، یه حالتای خُل طوری در خودم مشاهده می کنم
آقاهه عین ابر بهار اشک می ریخت و می زد تو سر خودش، می گفت دوبار از روش رد شدن
چشام دریای باروونه کره خر الاغ
دلم میخواد معتاد بشم از اون تریاکی هروئینی ها حتا کراکی ها ، از اونا که تک و تنها تو جوب دست آخر می میرن
واقعا دلم میخواد
خودمو به یه دوش طولانی مدت دعوت می کنم جهت تمدید خاطرات
دچار فقر مفرط شدم، امروز هرچی داشتم و نداشتم دادم واسه یه مشت قرص مزخرف که دوزار نمی ارزه
امروز توقطار دختره یه شالگردن اُکر گردنش بود که ترجیح می دادم بدزدمش بزنم به چاک ولی من خیلی شریف تر از این حرفام
ببین که چه آرام در کنار خانواده اش سر بر بالش می گذارد, او که آسایش تو را گرفته و خنده ها و قلبت را
يه روزايی بود گذشت ... حالا شب شده لامپو روشن کن
وقتی کسی حرفی نمی زند یعنی نمی خواهد سکوتش بازگو شود
ته مانده ی سرما سهم ِ دل ِ من نیست به دادم برس، بهــــــــــــــــار
باور نکن ، اما این روزها.. صادق نیستم با خودم واژه هایم زندگیم کلامم و تو.. باور کن
خون دماغم الان
دیگر اشکی نمانده برای ریختن ،یا غصه ای برای بازگو کردن یا که دردی برای کشیدن می خندم به ریش زندگی
راحتی ِ زیادی ، اعتماد ِ زیادی ، صمیمیت ِ زیادی ،خوبی ِ زیادی.. و امروز نوبت من بود. "من" ، من ِ زیادی..
گاهی وقتا دلم میخواد جای تو باشم چرا ؟
-چون آدمایی مث تو خوب یاد گرفتن که به کسی اعتماد نکنن
و ما تکرار می شویم همراه ِ حادثه ها و زندگی راه خودش را می رود ...... کج
دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نیست، ولی حرفی که از ته دل باشه میتونه آدم بزرگی بسازه
شیشه قطار را کمی می دهم پائین باد می آید مثل تو و می رود مثل من
بغض می کنم به پاس همه ی آن حرفهایی که باید می زدم و نزدم و همه ی آن حرفهایی که نباید می زدم و زدم
حتی ابرها هم ، غرور دارند. نیمه شبها آرام آرام می بارند.. بی صدا ، همزمان با خاموشی ِ ما. آدم که دیگر ، جای خود دارد اما تو این را نفهمیدی و له کردی همه غرور مرا ...
امشب من مسافرم و تو نمی دونی به کجا
و فردا شب آن قدر از هم دوریم که وقتی تو به شب می رسی من از سحر گذشته ام
من و تو هیچ وقت واسه بهم زدن محتاج بهانه های بزرگ نبودیم
تو همیشه تو آستینت پر بهونه بودی
ای وای دل - ای وای ی مـــــــــن
فقط اینگونه است که می فهمم خیلی بزرگ شده ام : وقتی سعی می کنم بغض هایم را گریه کنم و نمی توانم
عشق هم می میرد.
یک باره احساس می کنی دلت تنگ نمی شود.
همیشه هم
آتش بگير تا بداني كه چه مي كشم... احساس ِ سوختن به تماشا نميشود
هر سال که بزرگتر می شویم دل های قرص ماه ِ مان ، هلال تر می شود بی واسطه ، بی دلیل
یه دل نگرونی ِ خاصی هم دارم امشب، یکی نه، سه تا
حرف و عملش یکی نیست، این منو می ترسونه
باورتون میشه ؟ رسما من یه بی خانمان کارتن خواب هستم
و همچنین اون دسته گل خشک شده کنار اتاق
و حتا دلم برای اینکه به بهونه نداشتن پتوی زیاد رفتم بغل مامانم هم تنگ شده
وحتی دلم برای همه اون خروپف های قشنگش تنگ شده
سر ِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی
اینجا هنوز خیلی علنی نشده برای همین شاید تک تک خواننده هاشو بتونم بشناسم !
و از دیشب اینجا یه خواننده جدید داره
حامد جون ممنون که میایی و میخونی
دوستت دارم
اون نگرانی و دلواپسی می تونست جاشو به شیرین ترین دقایق بده ولی نداد.
تو تنها موندی عین من.هیچی عایدمون نشد.
درست صبح روز بعد، از پس همه ی این نگرانی ها و شک ها و تردید ها، …آباد می شود نقطه ی شروعِ سرگردانی من!
می شود نقطه ی شروع جستجو کردن و نیافتن در کوچه ها!
می شود غمگین ترین نقطه ی این کره ی خاکی.
می شود نقطه ی شروع نگرانی و سرگردانی و سرگشتگی …
درست مثل همین الآن. اینجا، شهری سرد و بی صفا، با چاشنی سرگردانی و حیرانی و غربت!
آدم وقتی تا حالا هیچی کم نذاشته باشه کم که ببینه غصه می خوره٬داغان می شه٬اعصاب معصابش به معنی واقعی کلمه “جِر” می خوره٬خودش می مونه و یه علامت تعجب گنده سیاه بالا سرش که معنی “عجب!!” می ده.
غیر از اینه که هر کاری تو زندگیمون می کنیم واسه اینه که بیشتر دوست داشته بشیم؟خدایی غیر از اینه؟
کاشکی می شد یه وقتی مثه مثلا دو هفته پیش پیش مامانم بخوابم و سرمو بذارم روی پای مامان
کاشکی می شد درونمو٬احساس واقعیمو بهش نشون بدم
کاشکی می تونستم گونه هامو با اشک چشمام خیس کنم
کاشکی مامانم اون شب نمی پرسید چرا گریه می کنم
کاشکی نگران نمی شد
کاشکی فقط دست مهربونشو رو صورتم میگذاشت و پوست سرمو نوازش می کرد
کاشکی انقد زود گریه ش نمی گرفت
کاشکی غصه هاشو یادش نمی آوردم
کاشکی دلش برای اون پسری که دیگه اونجوری نیست تنگ نمی شد و آه نمی کشید
کاشکی هی نمی گفت همه ترسش تو دنیا از این بوده که بچه هاش کنارش نباشن
کاشکی مامان صبوری می کرد و حرفی نمی زد
کاشکی فقط نوازشم می کرد٬شونه هامو٬بازوهامو٬پشت گردنمو…
کاشکی آروم برام «زندگی آی زندگی» رو زمزمه نمی کرد
کاشکی نگرانی تو چشاش موج نمی زد
کاشکی فقط یه بار ازم سوال نمی کرد که چی شده
کاشکی فقط یه بار این کارو نمی کرد
کاشکی دلیل سردردای امروزمو می فهمیدی مامانی
کاشکی یه جایی رو داشتم و پیشش می موندم و اصلا نمی گذاشتم بره
غیر از تو و بابا و خواهرام و داداشم کیو دارم آخه؟
لعنت به این دنیا
لعنت به من که دلمو به هر چی خوش کردم از دست دادمش
صدای ضربان قلبمو می شنوم٬٬تند می زنه٬حرکتشو توی سینم حس می کنم٬سرم یه کمی گیج می ره.حال خودمو نمی فهمم.از نیم ساعت پیش روی تخت تا همین الان این آهنگ داره ریپیت می شه....
برگرد پیشم
کاشکی ما آدما هم مثه درختا چند ماهی رو می خوابیدیم٬چقد دنیا آروم می شد٬چقد ساکت می شد همه جا٬چقد آمار جُرم و جنایت کم می شد٬نه شلوغی٬نه ترافیکی٬نه اعصاب خوردی٬فقط می خوابیدیم٬یه خواب اجباری.کاشکی وقتی از خواب بلند می شدیم همه چی از اول شروع می شد٬کاشکی هنوز فرصت برای کوتاهیامون داشتیم.خدائه دیگه٬گوش نمی ده به حرف کلن!
بعضی آدمها معنی ارزش را نمی فهمند٬نمی فهمند وقت گذاشتن برای یک چیز خاص یعنی چه٬انرژی گذاشتن برایشان تعریف نشده٬فقط حرفش را می زنند و بس.
بعضی آدمها ارزش وقت گذاشتن ندارند٬بعضی ها حتی لیاقت درک شدن را هم ندارند چه برسد به انرژی صرف کردن و سوزاندن کالری.
فقط بعضی ها به درد این بعضی ها می خورند٬بعضی هایی مثل خودشان که نه معنی درک را بفهمند٬نه ارزش٬نه مهربانی٬نه وقت گذاشتن.کاش چشمهایم نمی دید بعضی چیزها را٬بعضی نوشته ها را.کنجکاوی امروزم غصه دارم کرد…
با حال زار.صدای نفس زدن هایم قابل شنیدنند،نصفه نیمه خواندنم هم.یه عکس هم از همه چیزی که این روزها می بینم گرفتم و گذاشتم تو فیس بوکم
خسته شدم از بس سقف رو دیدم با سرمی آویزون ازش
غبار کینه رو شستم٬همه حرفاتو بخشیدم
کسی تو آیینه پیدا شد٬که قبل از این نمی دیدم
موبایلمو که نگاه می کنم تاریخ پریودی رو میتونم تصور کنم
پریود هایش را دوست دارم٬پُرند از دردهای عمیق و بی حوصلگی های مفرط٬پُرند از شعله های آتشی که درون هر دویمان گُر می گیرند٬اشباعند از کلافگی های مدام٬خواب های عمیق فکر می کنم پریودی یعنی لیوان لیوان عرق نسترن با یخ خرد شده فراوان…
لبهای لرزان٬سوتین پر از اشک٬کلیک چپ روی تک تک ِ بودن ها و نبودن ها…
این بود آخر قصه ما…
انگار باید بین فلوکستین وعشق یک کدام را انتخاب کنم. وه که زندگی بدون هر یک از این ها چه سخت می گذرد.
اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم...اما ازت ميخوام هر موقع برگشتي يه شاخه گل روي قبرم بزار
یه رابطه مثه یه ضربانه٬یه نبض…
به مرور تند می شه
به مرور هم کُند می شه
و بالاخره آروم می میره…
اما برای تویه رابطه بند رخته همینطور هرچی دلت خواست بارش می کنی و زود هم جمعش می کنی ...، مُلتفتی که شما؟
همه حرف دارند
همه بغض دارند
حرفهایی که سالهاست روحمان رو جویده
بغض هایی که دیگر جزئی از ما شده
باید که بشنوند٬باید که تقاص پس دهند٬باید که نابود شوند
از من متنفر باش چون به واقع شما را به بازی گرفته ام.
مگر زندگی چیزی بیشتر از بازی های مسخره ایست که هرگز تمام نمی شوند؟!
من از همان آغاز بازنده ی مطلق این بازی بودم! از من متنفر باش ! اما بدان که من را هم تو به همان اندازه به بازی گرفته ای.
دروغ، دروغ، دروغ هایی که می شنوم و می گویم .
دروغ، دروغ، دروغ هایی که هیچ وقت یاد نمی گیرم چگونه باید گفته شوند!
دروغ ؛ دروغ ، دروغ و مگر غیر اینه که ما تو دنیای دروغ زندگی می کنیم ؟
بعضی صفات همیشه بد می مانند و گذشت زمان هم هیچ تاثیری در خوبتر جلوه دادنشان نمی تواند بکند.
بعضی کارها همیشه زشت می مانند درست مثل همان بعضی صفات.
بعضی چهره ها هم تا همیشه در نظرمان به بدی یا خوبی یادآور می شوند.
کاری هم نمی شود کرد.
ذهن خلاق است و از آدمها شکل می سازد.
دیگر دل هامان طاقت از خود گذشتگی در خود فرو رفتگی تا رسیدن به اوج دیگری را ندارد. لیـــــــــــــــــــــله بازی کنیم ، بهتر است از لیلــــــــــــی شدن برای کسی
و ماضی ها بعيدند به اتفاق افتادنشان چندان اميدوار نباش
پی نوشت :
آرام و بی سرو صدا می خواهم بروم و رنگ ببازم برای همیشه
غصه از اونجایی شروع می شه که نمی دونی Relationship status ات رو مثلن توی فیس بوک چی انتخاب کنی

یقین دارم که تا همیشه دوستش خواهم داشت.
او تنها کسی بوده و هست که تنهایی هایم را با هم و در کنار هم پر کرده ایم.
او برایم یکیست و دیگری جایش را در دلم پر نخواهد کرد.
بهترین و بدترین لحظات را کنار هم بوده و هستیم.
او برای من ارزش دارد.
او می فهمد.
او محبوب است.
او پاک است.
او معنی زیبایی٬معنی درک٬معنی دوست داشتن را می فهمد و می داند.
دلم برایش کوچک می شود.
می دانم٬خدا هیچ دو نفری را که دلبسته و وابسته هم می شوند ـ چه همجنس و چه دو جنس ـ تا همیشه کنار هم نگاه نمی دارد٬عادت کرده ام به این کار ِ خدا.کاری از من بر نمی آید٬فقط می توانم شاهد قدم هایش باشم که هر لحظه از من دور و دورتر می شوند.
یاد همه روزهای خوبمان٬همه دوست داشتن هایمان٬همه بوسه هایمان و در آغوش کشیدن هایمان٬درد و دل هایمان٬پیاده روی های گاه و بیگاه و خنده های از سر ِ ذوقمان بخیر…
این روزها٬روزهای آغاز تنهایی من است …
به عکسش نگاه می کنم که لبخند بر لب دارد و چشمانش برق عشق و شور و شوق دارد موبایلش با مدادش در دستش هست و روی ماسه های داغ لب ساحل نشسته است و بمن نگاه می کند ، به خودم نگاه می کنم که عزیزانم را یک به یک از دست می دهم و تنها تر می شوم.خدایا چه می کنی با من؟
برایش روزهای پر از عشق آرزو می کنم٬روزهای پر از دوست داشتن.فقط می خواهم بدانی که…خودت که همه را می دانی٬چه بگویم؟؟
یادت بماند همه چیزمان را٬تو را به خدا یادت بماند.اشک می ریزم و می نویسم٬ به یاد اولین شب آشناییمان.هر بار که از نایمخن رد می شوی گاهی به یاد بیاور مرا.
جای خالی تو به اندازه ی همه دلتنگی های من است
.کاش می فهمیدی حالم را.همه این روزها سکوت کردم ولی دیگر این بغض لعنتی امانم نداد و دلتنگی هایم را فاش کردم.حرف ِ آخری ندارم٬نمی خواهم حرف ِ آخری داشته باشم.
خدایت نگهدار…
کاش کاری از دستم برمیومد برای خودم انجام می دادم
جات خالی، نیستی که....
امسال برای من سالی بود پر از بدبختی و غم و غصه و تنهایی و درد و بیمارستان !
کریسمس در بیمارستان هم عالمی داره
امروز که محتاج ِ توام جای تو خالیست، فردا که میایی به سراغم نفسی نیست...
بعضی دردها معصومند، بی گناهند
یه سری دست نوشته دارم که فقط یه مخاطب دارن، دو دلم، نمی دونم بنویسمشون تو وبلاگم یا بگذارم برای اون دفترچه مشترکمون ؟
چه غصه ای نشسته روی دلم
سخت نبود فهمیدنش، شک کرده بودم
دلم حتی برای اون شبی که سمت راستی ویلون می زد و سمت چپی ساکسیفون و من و تو اون وسط میخواستیم آهنگ لاو استوری خودمونو بزنیم ولی نمی شد ،تنگ شده
برجستگی سینه ات ، مثلا وقتی توی کمدی خم شده ای و در حالی که آرام ران هایت و باسن زیبایت را نوازش می کنم یا گوشت را می لیسم ، حس زندگی بخشی است ... همین!
بیش از این نمی توانم توصیفش کنم.
پس لطفا ضد حال نزن
گاهی ناگهانی بهترین روش دنیاست.
بوس ناگهانی، در آغوش گرفتن ناگهانی. گاهی دلم لک می زند از همان ناگهانی های هالیوودی حتی.
از همان ها که یک هو یکی دستت را می کشد، و لبش را می گذارد بر لبت. بدون هیچ حرف قبلی بدون تصمیم قبلی. گاهی همین تخیلات تین ایجری می شود بهترین تخیلات دنیا.
سخت مشغول کارهایت هستی یا توی فکری داری به غذای امشب فکر می کنی، یا پای تلفن با مادرت از راه دور حرف می زنی، یا حتی منشی خانوم رئیس خان. یک هو به خودت می آیی می بینی کسی دارد تو را مثلا از پشت می بوسد و بغل کرده اینجاست که به زور تند شدن نفس هایت را کنترل می کنی تا مادر ت نفهمد، با یک حرکت می خواهی دورش کنی اما زبان مورد نظر خیلی سمجتر از این حرف هاست.
گاهی دلم از این ناگهانی ها می خواهد که هیچ تصورش نکرده باشم، اما نمی شود بیرون که باشی دو حالت داره یا نگاه خاله جان همه جا تهدیدت می کنه یا جلوی دختر خاله جان زشته یا خوب پشت ماشینی و نمیشه باقی اوقاتی که تو خونه هم هستی خوب یا قهری و عصبی یا اینکه باید مثل متهمی رام و آرام جواب پس بدهی نمیشه دیگه چه میشه کرد؟
هميشه همينطور بوده
اول عادت ميكنيم
بعد عادت ما را ميكند!
من خرافاتی نیستم
اما باور کنید به عشقبازی های غيرمنتظره ی اعتقاد دارم که راز و رمزی درش هست
آرامشی می دهد به انسان بس شگرف
مثلا وسط سریال آشپزباشی !
این قدرت تکنولوژی هست یا عشق نمی دونم
ولی اینو میدونم
الان دقیقا شش ماه و دو روزه که من سخت دلبسته سلیکون شدم
هر میمی محبوب نمیشه !
وقتی من بدهکارم چجوری می تونم قیافه طلبکارهارو به خودم بگیرم ؟
هر جا یه نوری دیدی بدون اونجا
یه عشقی رنگ گرفته یا قراره رنگ بگیره
نه میشه باورت کنم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی
نه میتونم رهات کنم
نمیشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت محبوب زندگیم بشی
به زودی همه خواهند فهميد كه سفت در آغوشت گرفتم...
بدجوری بوی تو را ميدهم!
خودت هم که نباشی
باز هم یاد و خاطره‌ات
در تخت‌خوابم
سبــــــز است شاید هم قرمز !
دلم یک دوربین می خواد که فقط عکس بندازه - نه نشون بده و نه بشه چاپ کرد - فقط بندازه
کاشکی سر قولایی که دادیم می موندیم !
پی نوشت :
چرا بی اعتمادی بمن ؟
یه دردهایی هم هستن که همیشگیَن
صدا، خنده، صدا، حرف، صدا، من، سکوت، دل مشغولی، صدا، فکر، صدا، غصه، صدا، تنهایی
بیشتر از هر زمان ِ دیگه احساس می کنم دوست داشتم الان محبوب بود و چایی می خوردیم با هم در حوضچه های اختصاصی مان
دچار عاشقیتم با خودم
زولبیا دلم غش میره حتی
زولبیا بامیه
باقلوا
حتی شیرینی دانمارکی و ناپلئونی
آیا همه اینها تویی ؟
من همه کاری می کنم روح نباشم
اما باز گیر میده
اینجاست که یه جوری میشم
عین حس ترکیدن یه حباب تو دلت
همانا ترکاندن جوش از خوش‌ترین لحظه‌های زندگی‌ست
دیشب چند فقره ای از این لذت مستفیض شدم !
داره با قاشق یه چیزیو میخوره
رنگ موهاشم رو هم دوست دارم
میگه دامادشون انداخته
خدا عالمه !
ولی در کل باید گفت :
آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگاه بخواد این جوری آتیش بزنه، پس بایست تمام دنیا تا حالا سوخته باشه
نمی‌دونم تنهايی داره رو من تاثير مي‌ذاره يا من رو تنهايی
یادش به خیر می‌نشستیم پشت میزی که خروکش آورده بودیمش بالا و هی از تو کشوش خوردنی در می آوردیم و شمس العماره می دیدیم !
دوس دارم گريه كنيم يواشكی
اما هرجا میرم این روزها مادرم گلاویزمه
لا به لای اين خط‌ها يه چيزی هست
این سکوتش پر معنی هست يا بی‌معنی؟
دلم براش تنگ شده نقطه
آره آره
من تا خرخره تو لجنم
بايد ياد بگيرم از كسی توقع عشق دیگه نداشته باشم
سوتی دادم بس خفن
اومدم زنگ بزنم تاکسی بیاد ،زدم خونه یکی از مربیان شقاوت
یعنی من چقدر چولمن هستم ؟
عزیز من !
یه صدایی از خودت در آر بفهمم هستی
در شکست عشقی چند مرحله هست
الان تو مرحله اولم
مرحله اول:
مرحله‌ای که سر درد منتقل میشه به پشت چشم
گفتن هميشه كار خوبی نيس...بعضی وقتا نبايد گفت
آدمی ام که راحت بلدم گند بزنم
همه چي رو اعصاب ِ یا اعصاب ِ من رو همه چي هست؟

لازم ِ بگم دستم به کار نمی‌ره؟
رختشورخونه‌ی دلم از صبح کارش رو با شدت هر چه تمامتر شروع کرده
از کلمه‌ی آنگلو ساکسون هم خوشم میاد
از کلمه‌ی بیل بیلک خوشم میاد
با دروغ می‌تونی بدویی
ولی هيچ‌وقت
نمی‌تونی قايم شي
یه حدس‌هایی هم زدم
عزیزم
گفتنی‌ها رو گفتم...
دیگه خود دانی
دیروز مامانم داشت پشت تلفن به دوستش اظهار فضل میکرد :
می‌گفت ورد فرق داره با ویندوز...ورد واسه تایپ ِ ، ویندوز واسه حسابداری و اینا ...
به خدا
من زیاد شدم یا تو کم؟
یکی نیس به من بگه دنبال چی هستی اصلاً
قشنگ می‌دونم که یه روز یه کسی رو می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم من باید ده سال پیش اینو می‌دیدم
مامان داره درباره‌ی الی می‌بينه من صداشو می‌شنوم
کلاً از ترکیب یه آدم قد بلند با یه آدم قد کوتاه خوشم میاد
ديدی يه موقع‌هايی يه حرفی می‌‌زنی بعد از شدت پشيمونی دلت می‌خواد می‌تونستی رو هوا بگيريش بچپونيش تو دهنت دوباره ؟
من دیشب اینطوری شدم
د ِ لامصب يه چيزی بگو
استرس بای ديفالت
من به مرگی غیرمنتظره می‌میرم
شک ندارم
کرختی ِ این قرص زرده رو دوست دارم
آخ آخ دلم اون منگی ِ بعد از بیهوشی رو خواست اصلاً
کجایی بیمارستان و اتاق عمل ؟
عشقی كه بخواد در پستوی خانه نهان بشه یا تو ایمیل و اس ام اس باشه به درد ِ لای جرز هم نمی‌خوره...كلاً عرض كردم
یک فقره انسان هستم که احتياج به نجات داده شدن دارم
کمک
کمک
کمک
وجدانم عرق کرد الان
دلم یه مهمونی میخواد که من کسی رو نشناسم توش
دچار عاشقیتم با خودم
کوله پشتی ام که توش همه دوربین هام و لنزهام جا گرفته حس خوبی بهم می‌ده
من، خيابون، موزيك، بارون
ناتالی پورتمن‌ام از استثنائات خلقته
دچار هرز رفتگی ِ واژه‌ی "عمراً" شدم
یه درد ِ جدیدی رو دارم تجربه می‌کنم به نام درد ِ بی محبوبی
آدمی‌ام که آدم نیستم
عزیزم !
گناه من چیست که هر شب باید خوابت را ببینم ؟
به زبان اصلی و البته
بدون سانسور
سینه های تو شاید
اما قلب من
بیش از این بزرگتر نمی شود
دلم برایت تنگ است


پی نوشت : سلیکون هم چیز خوبی است ! هم زیباست هم حس دارد
گاه ِ بوسيده شدن
چشمهايت را نبند...
دوست دارم ببینی
چند لحظه بعدش چطور
با زبانم سوراخهای پنهان تنت را ميكاوم!
دوستت دارم
و اين تمام چيزيست كه
خـ وار و مادرم را
يكي كرده است!
مثل برگهای دل نداده به درخت
چشم های تو پایبندم نمی کند
امشب با اولین باد وقت خیانت است
آدم چه‌چیزی می‌تواند به
تو بگوید٬ جز دوستت دارم مهربان‌ام .

.
ب.اف


همیشه کتابی هست که نیمه شب هایم را به خمیازه بی اندازد
همیشه خودکار بیکی هست که دلیل نوشتنم شود
همیشه هست سوژه ای که لا بلای روز های تکراریم داستان شود
اما...
من دیگر آن من همیشگی نیستم
عشـ ق بـ ازي زبان من با
گرمترین جای تو
درست شبيه برخورد ِ صاعقه ايست با يك نهال ِ نو پاي
كنار خيابان.
تو در زارا کار میکنی و
و من در هیچ جا
اما دل من برایت زار می زند
رئیس زارا
دوراه بیشتر وجود ندارد :
زانو ميزنم و دكمه هاي شلوار جينت را
يكي يكي باز ميكنم ؛
یا
زانو ميزنم و يكي يكي
دكمه هاي شلوار جينت را باز ميكنم...
ميفهمي كه؟!
من دروغگو نیستم
و امشب دلم دوباره شكست.... از همان جاي قبلي...!
كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي....
كاش مي شد فرياد بزنم... پايان!
دلم خيلي گرفته...!
اينجا نمي توان به كسي نزديك شد!
آدمها از دور دوست داشتني ترند
مادرم فیلسوف است؛
گاهی و گاهی بیش‌تر
مادرهای فیلسوف، مادرهای غمگینی هستند، نمی‌شود عاشقِشان بود، فقط می‌شود آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیستند دوستشان داشت، مثل یک کتابِ دوست‌داشتنی
مادرم گاهی که کم‌تر فیلسوف است حرف‌هایی می زند که به‌درد قصه های لیلیُ مجنون می‌خورد، گاهی هم که خیلی فیلسوف می‌شود، حرف‌هایی می‌زند که برای آدم‌ها خوب است که بشنوند
مثل اَدالت‌کلد که برای آب‌ریزش بینی خوب است
مادرم آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیست معتقد است که ؛ هیچ آدمی از اول غمگین نیست، غمگینش می‌کُنن، آدم‌های اطرافش
وقتی رویاهاشُ را بر باد می‌دَن
مادرم وقتی خیلی فیلسوف نیست دوست‌داشتنی تر است
مادرم وقتی از عشق می گوید دلش می گیرد
امشب مادرم برایم بسیار گریست
و بسیار از عشق گفت
امشب بعد شش سال من با مادرم گریستم
مادرم
را دوست دارم
و بعضی شبها هم هست برای خوابیدن
یه سری شباست برای بیدار نشستن تا صبح و فرداش تا لنگ ظهر خوابیدن
یه سری شباهم هست برای نخوابیدن و فرداش هم نخوابیدن
زبان فارسی اگه کاف نداشت چقدر حرف زدن سخت می‌شد اگه گاف نداشت هم گاف دادن

دلم یه میز دنج توی یه کافی شاپ آروم که پره از بوی قهوه و دم نوش و عود و آدم های مختلفه رو می خواد
که برم بشینم اونجا تنها به یاد تو وغرق در رویاهام بشه
دخترک آرنهم
دستهايت را كه ميگشايي
صليب واردلم تشنه تصليب آغوشت مي شود
مسيح وار
عزیزم!
برایم از خودت بگو
جديد وكوتاه
و ترجيحاً با عكس
چه قدر دزديدن نگاه از چشمان تو لذت بخش است
گويي تيله اي از چشمم به دلم مي افتد
بانو !
با مردي که تيله هاي بسيار دارد
مي آيي ؟
بی خیال عاشقانه گفتن..
از عشق که میگویی فراموش می کنم نفسی هست که باید بیاید و برود...
بی خیال عاشقانه گفتن...
با تو بودن نفس می طلبد...
توکه لالایی بلدی خوب چرا نمیایی بامن بخوابی ؟
شک ندارم
اگر حوصله داشته باشم
مي توانم از تمام هنرپيشه هاي پـ ورنو،
طبيعي تر بازي كنم!
شک ندارم
فقط بايد حوصله داشته باشم
راستی باید کمی درباره اینجا حرف بزنم ؟
من سه چیز عجیب و دوست داشتنی در دنیا دارم ! اول چراغ قوه ای که یادگار پدربزرگم هست دوم قطب نمایی که یادگار یه جایی است ! و سوم اینجا که هدیه ای است بس عزیز گرچه خیلی از روزهای اولی که گرفتمش فرق کرده و پوست انداخته و ریختش این روزها عوض شده و هدیه دهنده اش نیز هم یه عالمه عوض شده ، که دیگر نیست آنی که مثلا نوزدهم آگوست بود اما دوستش دارم .....
این سه چیز و مخصوصا این بی چیز برایم عزیز هستند .
این بی چیز و نقاشي ، موسيقي ، ادبيات ، سینما و اتاقم و کاکتوسهایش ، تمام ِ دلبستگي هايم به اين دنياست .
اين بی چیز را دوست دارم چون به دور از تمام ِ چیزها و ترس ها و تَنش ها ، حرفهاي ناگفته مانده در دلم را بالا مي آورم روي اين چیز .
این بی چیز يك جور آرامش خاطر، يك جور انتقام و له کردن تمام ِ حدود و قوانيني كه مسخره هستند و حس ميكنم نيازي بهِشان نيست را بهم می دهد .
این بی چیز يك جور پشت كردن به همه چیزهایی است كه بي دليل ساختيم كه محبوس كنيم خودمان را در آن ....
فكر ميكنم فعلاً تا همين حد كفايت كند .راستی اسمم هم اصلا مهم نیست هست ؟
چيز مغز بودنم
یا بی چیز بودنم
دنيایم را به وجد مي آورد ...
قلب كوچولوي روي شــ ورت توري ات را دوست دارم
كه بي هيچ زحمتي
نگاهم راميدزدد از همه چيز!
بودنت را دوست تر میدارم
وقتی پنجه و پاهایت را در کمرم حلقه میکنی
به آغوشت سفت عشق می ورزم
و به اجبار میداریم که به هیچ فکر نکنم جز تو
تو با من قهری اما چند شب است
با خیال ِ توخیس میشود شـورتم ؛
خانم بیلی
فشن یعنی شلوارهای بی‏دکمه،
یعنی دکمه‏هایی که بدون هیچ زحمتی باز می‏شود.
مدرنسیم یعنی عجله،
یعنی هرگز تجربه نخواهی کرد زانو زدن و باز کردن دکمه‏های شلوارش با سختی چه لذتی دارد.
فرصت نبود تا بفهمم
لب های من حریص ترند
یا سیـنه های تو
همیشه کننده تو بودی
و این در مورد
خیانت هم صدق می‌کرد
یک خنده‌ی گرم تو،برای ارگـاسم تمام ثانیه‌های سرد مزاج من، کافی‌ست

بزرگترین دشمن مینیمال نویس ها خداس.
باور نداری به کتابای کلفت و قطوری که واسه پیامبران هر مذهبش
فرستاده یه نگاه بنداز
با سن سی و چهار سالگی هنوز بچه ام
اما مهم نیست روزی یاد خواهم گرفت که چطورسرت را بکوبم به طاق
و دیگرنه به تو فکر کنم و نه به لباس زیر هایت
به آنهایی که تعریف کردی روزی تک تک برایم
خواهی پوشید
پاهايت را باز كن غريبه نيست منم!
زندگی دارد یک‌ جای آرزوهایم را می‌گذارد

این دیوار، هيچگاه قرار نبود خانه تعلقاتم باشد
شاید بیشتر جولانگاه دغدغه های ذهنی و مشغولیتهای فکری ام بود و شایدهم چیزی فراتر از یک پروفایل ، و شاید هم بیشتر از خاطرات روزانه و تالمات روحی
هرچه بود اما تمام شد و حالا پروفایلی است مخروبه و متروکه
فیس بوک و اون یکی وبلاگم برای تا نمی دانم کی تعطیل شد .....
لعنت بر من اگر باز به کسی اعتماد کنم
....
هی نگید چرا نمی نویسی «غصه» که میآید، جایی برای «قصه» نمیگذارد.
امروز یاد اون روزهایی افتادم که چقدر اینجا زود به زود می نوشتم و چقدر هم لذت بخش بود همه چیز و چرخیدن و خوندن مطالب دوستانم گاهی در شرایطی قرار می گیری که مجبور به ترک کارهای دلپذیر می شی ...شاید باید از اینجا رفت !
از قاب عکس روی دیوار بگیر تا یقه ی این پیراهن که چسبیده است به گلویم می توانستند جای ما نفس بکشند و جای خودشان نفس بکشند جای این که خودشان باشند می توانستم همین قلم مو باشم که مدام سرش را پایین می اندازد و قرمز بالا می آورد .
این ذهن لعنتی از یه فنجون چای هم بدتره. فنجونو هی پر میکنی بعد سرازیر میکنی تو حلقت، این چیزایی که هر روز خالی میشه تو ذهنو کجا باید خالی کرد؟!
“غمدان”م مدتهاست که پر شده؛ حیران ماندهام این همه غم جدید را کجا جای دهم !.

خودت هم میدانستی؛
از اوّل قرار نبود اینجوری بشود
قرار بود نصف جزیره مال من باشد، نصف دیگرش مال تو
بعد روزهای تعطیل بیائیم نصفه های همدیگر را ببینیم و بدویم
زیر باران
- یا به قول آلیس، با صدای فندق شکستن سنجابها -

که زد و جزیره دیگر رشد نکرد.
جزیره ی خوب، جزیره ایست که همیشه چیزی برای تمام نشدن داشته باشد؛
مثلاً هرازگاهی یک تپه ای، آتشفشانی، چیزی ازش بزند بیرون.
جزیرهی بد، جزیره ایست که تمام بشود؛
و بدتر وقتیکه غصهاش بگیرد و دل صاحبش را
- که بخواهی نخواهی خسته میشود و جزیره را ترک میکند به مقصد ناکجا آباد -
بلرزاند
تازه يادم مي آيد . يكي دارد راه مي رود آن بيرون . من گوش مي كنم به هر قدمش . توي سكوت نيمه شب ِ همه خواب ِ من دلم گرفته ، گوش مي كنم و همان وقت مي فهمم كه ما راه رفتن مان محصور همين ديوارهاست . كه نفس كشيدن مان محصور همين ديوارهاست . پس چي كه غمم مي گيرد؟ آدمي اي كاش و بايد كه بال مي داشت . والاه .
باید یک جایی برگشت به زندگی؛ نه، قرار نیست چیزی را فراموش کنیم، قرار نیست ببخشیم، اما نباید فرسوده شد، برید و از پا افتاد.
بیا برویم بدون نگاه کردن. بیا برویم بدون شنیدن بیا ! که می توانیم با واژه ها تا هر کجا بخواهیم، برویم .
هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست..
تو صدای پایت را به یاد نمیآوری، چون همیشه همراهت است. ولی من آن را به خاطر دارم، چون تو همراه من نیستی
"" و صدای پایت بر دلم نشسته است ""
اين روزای یخ زده و کوتاه اينقدر به هم شبيهند که ميتونم با چشم بسته توشون زندگی کنم.
همیشه کتابی هست که نیمه شب هایم را به خمیازه بیاندازد و خودکار بیکی که دلیل نوشتنم شود همیشه سوژه ای که لا بلای روز های تکراریم داستان شود اما.. من دیگر آن من همیشگی نیستم.
امروز فهمیدم توی این مدت تنها پیشرفتم اضافه وزن قابل توجه ام بود که البته خودش رو موقع خریدن پیراهن نشون داد.
تو که معتقد نیستی فصلی است؟ فصل را گذاشتهاند برای آخرین گزینه. چیزی تو مایه های «هیچکدام». من هم که همینجور امیدوارم آنقدر که شبها قبل از خواب دعا میکنم. آنقدر که شبها سبقت میگیرم. آنقدر که شبها رو به آسمان میخوابم.نگاهی میکنم، و اعتراف که همهاش دروغ بوده! خدا کند امشب سقوط نکنم.
برای بیقراری هایم این لحظه ها کافی نیست…
ای کاش ای کاش ای کاش همه چیز مثل ماکارونی بود .
شروع شد!!! شنیدن صدای بالا کشیدن بینیهایی که از آبانماه تا ماه بهمن، همانند شیر آب ریزش دارند؛ شروع شد.
آدم توی تنهاییاش، قهرمان زیاد میشود؛ یعنی تصمیم میگیرد بشود. تصمیم میگیرد هیکلی به هم بزند که وقتی رفت جلو، وقتی رویش کلیک شد، وقتی چشمی برق زد، دیگر تردیدی باقی نماند.آدم توی تنهاییاش، تا کجاها که نمیرود.
همیشه یكی هست كه درد دلت رو بهش بگى ولی واى از روزى كه همون یكى درد دلت بشه.
جالب است ، در زندگی تنها کسانی ما را می رنجانند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند.
من همین فردا, به رفیقانم که همه از عریانی می گریند: خواهم گفت گریه کار ابر است, من وتو با انگشتی چون شمشیر من و توبا حرفی چون باروت به عریانی پایان بخشیم, و بگوییم به دنیا به فریاد بلند عاقبت دیدید ما ما صاحب خورشید شدیم.
وقتی فسیلهای خارج از کشور را می بینم این فکر در من بیشتر جان میگیره که آره باید رفت به ایران اینجا میان اینها چکار دارم من ؟
چشمای منم مثل آسمون این روزا فقط یه تلنگر لازم داره…تو این تلنگر نباش .

از اینکه بین روزمرگی زندگی آدما گم بشم بدم میاد،از اینکه یه عادت بشم بدم میاد،از اینکه یه شبح بشم فقط واسه خاطرات بدم میاد،از اینکه نادیده گرفته شم بدم میاد،از اینکه فراموش شم بدم میاد.

هميشه، مشكل درست از جايی آغاز ميشود كه صادقانه پی ميبريم: مشترك در دسترس، مورد نظر نميباشد.

یعنی یه آدم چقدر میتونه حال حوصله داشته باشه یا هر چیز دیگری که بهترین لباس هاشو بپوشه ، سه ساعت نیم وقت بزاره چهارتا شیویدی که رو کلشه رو به طرز آماس شده ای سیخ سیخ کنه ، یه عینک آفتابی هم بزنه بعد بلند شه بره تو مستراح خونشون و جلو آینه توالت و لبهاشو غنچه کنه و با موبایلش از خودش عکس بگیره ، به صورتی که بک گراند عکسش مثلا سیفون خونشونه یا حوله های آویزون شده به در حموم هم معلوم باشه و بعد بیاد بذاره اینو تو عکس پروفایلش تو فیس بوک ؟هان من نمی فهمم چیه این داستان ؟کلا ما ایرانی ها اینطوری هستیم یا همه جای دنیا اینطوری هستن ؟

گلدان تابوت کوچکی است که رویای بزرگ شدن را از درخت می گیردمن چون درخت اسیر در خاک اندیشه ام را خواهم کشت در ذهن کوچه ای که کودکانش پا در خاک بزرگ خواهند نهادشاید آغاز یک درخت باشدروزی که گلدانهابه مرگ محکوم شوند.

طولانی ترين روزدر مقابل طولانی ترين شب پشيزی نمی ارزد!ميدانی كه؟

نگو چرا تلخم رفیق تقصیر من نیست ساز تو کوک نیست، وگرنه من رقصیدن بلدم.

امروز فهمیدم که نه همیشه یعنی شاید ، مگر اینکه با صدای بلند گفته بشه و البته ممتد .

تو فیس بوک چقدر خوب جای هم حرف می زنند چقدر می شود سکوت کرد و خود را با خواندن دیگران خالی کرد شبهایش دوست داشتنیست. شبهایی که کیش و مات می نشینی پشت مانیتور و می بینی و می خوانی و دلتنگ می شوی و می فهمی آدمها خیلی خیلی شبیه به همند، هر چقدر هم که هر روز تلاش می کنند برای متفاوت جلوه دادن خود اینجا آدمها خواندشان دوست داشتنیست اگر تا همیشه همین پشت بمانند.
امروز برام یه ایمیل اومده بود که فقط با روزی دو ساعت کار در اینترنت، ماهیانه پنج میلیون تومان درآمد داشته باشید! نمیدونستم از طریق اینترنت هم میشه اعمال منافی عفت انجام داد چون ما عمریه تو اینترنتیم و بیشتر پول میدیم تا بگیریم !
به هر جا رسیدیم ، گذر کردیم .حالا از ” هیچ ” هم که بگذریم ، دیگر به بعدش نمی رسیم .
گاهي وقت ها انقدر بايد خودتو خسته كني تا نفهمي داره چي سرت مياد!
سید: فکر کردی چی؟ به امام حسین بالامم میدونم، پایینمم میدونم…غصه ورم داشته… همش شده التماس… ای گور پدر نشئگیه بعدِ التماس.
کاش باران هرگز نمی بارید و آن مرد در باران با نان ناخوانده به مهمانی نمی آمد تا کوکب خانم مجبور نشود برای نشان دادن کدبانوی باسلیقه بودنش گاو مش حسن بیچاره را ذبح کند!کاش باران هرگز نمی بارید.
تحمل دوريت برايم كشنده است حتی با تصور نزديكی های آن.
از آدمهای که رو اصول منطقی زندگی میکنن متنفرم، از آدمهایی که همیشه دنبال دلیل هستن هم بیشتر متنفرم. بعضی وقتها آدمها باید وا بدن اصلا بعضی وقتها باید بگن هرچی میخواد بشه، بشه.

آره من یادم رفته امروز چه روزیه، امروز هم یه روز عادی هست مثل بقیه روزها.

رابطه هایی که ادم سعی میکنه به هر صورتی شده فراموش بکنتشون، معمولا رابطه های جالبی بودن. و آدم دوس داره بایکوتشون کنه یه جایی از زندگیش که بر اثر بازنگری زیاد از بین نرن، درخشندگیش کم نشه حتی.
حالا راه دوم رو هم انتخاب کردم درست ولی دروغ چرا دلم مثل سگ برات تنگ شده.

من از اینکه رابطه های چشمی بین آدم ها به حداقل رسیده است و رابطه های کلامی به حداکثر ، ناراحتم .من از “نگران بودن” خسته ام.

.
ژانر این هایی که برای فیلم های پورن subtitle فارسی میزارن.
کی گفته خاطرات خوب گذشته لذتبخش و قشنگه؟ خاطرات من فقط و فقط باعث میشه سوزش بعضی جاهایم بیشترشه همین .

غم بزرگ

و اینها همه غصه های من نیست
آدما فقط جاهایی از غُصه‌هاشونُ برای دیگران تعریف می‌کنن، که کم‌تر آزارشون می‌ده…
غمِ بزرگ، مالِ خودِ آدمه!
این روزا دلم می خواد کلی چیز که تو دلمه بنویسم… ولی نمی تونم چون گیر کردن سر جاشون و از تو دلم بیرون نمی یان.پی نوشت: دل من زندون داره تو می دونی!
سوالی دارم مبنی بر اینکه این کارهایی که میکنی برای آزار دادن من هستش یا خودتم سرگرم میکنه؟


فکر میکردم برای منی,منی که سالها منتظر بودم ... با نظاره به گام هایت با آغوشی پر از رنگین کمان به نظاره ات نشسته بودم .. بی خبر از اینکه تو انعکاس یک سرابی در چشم من .


قلاب می ندازی یه ماهی می گیری،یا میخوریش یا می ندازیش توی تنگ ولی هیچ وقت به این فک نمیکنی که اون ماهیه قربانیه خودخواهیِ تو شده .
این روزها را باید مزه مزه کرد .. یکجا سرکشیدنش کار احمق هاست .


واقعا فکر میکنی دنیایی رو که با گریه شروع کردی میتوانی با خنده تمام کنی ؟
دنیای ما پر شده از اتفاقات تخمی تخیلی یا من اشتباه می کنم یا تو ... خلی.


سه شنبه،چرا تلخ و بی حوصله؟سه شنبه،چرا این همه فاصله؟سه شنبه؛ چه سنگین! چه سرسخت,فرسخ فرسخ!سه شنبه,خدا کوه را آفرید.


تمام " هویج " های دنیا را هم که بخورم باز هم نمیتوانم " ببینم " که با کس دیگری دوست شده ای .


مگه راه رفتن رو زمین خدا چه عیبی داره که انقدر دوست داری رو اعصاب من راه بری ؟


دلتنگی که می آید به این سادگی ها نمیرود پی کارش ... نه با حرف؛نه با شعر؛نه با تو .
کابوس همیشگی امشب اومد به سرم و دنیا داره رو سرم هوار میشه کسی که دوستش داشتم داره ازم دور میشه.
هر یه باری که این ادوکلن رو به خودم میزدم می گفتم نکنه یه روز بری ؟ اما چه آسون رفتی.

دوباره افتادم رو دنده بد بیاری خدایا باز از دیگر بندگانت کشیده ای بیرون با ما مشغول شدی؟
یکی لطفا بیاد روی احساساتم راست کلیک کند بعد هم سریع گزینه ریفرش را انتخاب کند و برود…همین

در شهر من جسم ها را با ترس به روح های فسرده زنجیر کرده اند درمیانه شهر که میروی تنها سایه ها را میبینی که با هم عشق بازی میکنند ...به زودی سایه هایمان را نیز به بند میکشند و در میانه ی همین شهر ، مستانه حد میزنند.

دلم به حال خودم میسوزه وقتی می بینم اینقدر از هم دور شدیم و همدیگه رو نمی فهمیم که برای گفتن حرفای خصوصیمون، دلمون رو به یه وبلاگ،یه دنیای مجازی یه فیس بوک با آدمائی که نمی شناسیم خوش کردیم و اینجوری امید داریم شاید یکی تو یه شهر دیگه،یه گوشه دیگه از... این دنیا پیدا بشه و بیاد نظر بده: آره،منم باهات موافقم یا برامون لایک بزنه.

باور

ماهيه شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
ميشه عروس ماهيا
شاه ماهي ميشه همسرش
ماهي نبود تو باورش
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهيگير
ميشه نگاه آخرش

این روزها همه برای بیان احساسات و نظرات خود از شعار معروف “این روزها همه فلان کار میکنند، شما چطور“استفاده میکنند.شما چطور؟

این دنیا هیچیش سر جاش نیست مطمئن باش وقتی یه نفر، یه جائی ،در رابطه با یه موضوعی، داره کیف میکنه که :”خدا رو شکر که عدالت اجرا شد”،درست همون لحظه،یه نفر دیگه،تو یه جای دیگه،داره یه چیزشو ! حواله همه دنیا و آدماش میکنه و از بی عدالتی این زندگی شاکیه.

شاکی شدم بهش میگم یعنی من برگ چغندرم اینجا ؟ برگشته میگه نه شما خود چغندری! چکارش کنم حالا ؟
تو هزار توی دلم،یه چیزی کاملا پیداست،یه چیزی که حتی برق چشمام؛ لبخند،حرف زدن,طرز نگاهم هم نمیتونه اونو مخفی کنه . من شیطانی هستم که تا حالا دنیا امثال منو کمتر به خودش دیده .
مشکلات زناشوئی اغلب از آنجا شروع می شود که زنان برای رسیدن به مقصد به دنبال اسب سفید هستند و پسران به دنبال خری لنگان .


چشمهای من عاشقند؛این را تمام رقیبهای تو میدانند,خیابانها و چراغها و لباسها و ویترین های شهر .


برایت گفته بودم به آرزوها دل نبند .. یادت هست ؟ تو را نهی کردم، اما خودم دلبستم به تو ... و تو ، تمام شدی آرزوی کوچکِ من ! تمام .


احساس میکنم این لایت و سوپرلایت دیگه جوابگوی عمل من نیست .سیگار سنگین معرفی کنید ... لطفا .
بیا کبوتر باشیم کبوترها درس نمیخوانند، دانشگاه نمیروند،تز نمی نویسند و دغدغه دفاع هم ندارند ، کبوترها کار نمی کنند و مالیات و شارژ و اینها هم ندارند کبوترها دانه میخورند، بق بقو میکنند، جفت میگیرند، پرواز میکنند، به اوج میروند؛ خوش به حال کبوترها.
الان نه الان هنوز دوستت دارم اما روزی یاد خواهم گرفت که چطور سرت را بکوبم به طاق و دیگر نه به تو فکر کنم و نه به همه این ناز و اداهایت.
حاضرم شرط ببندم آنچه آدم و حوا را از بهشت راند نه سیب بود و نه گندم.
اجازه بده كمی برايت دلتنگی كنم قول ميدهم مشكلی پيش نيايد!
یادم باشد ساعتم را کوک کنم روی چه وقت فردا تا باران بگیرد و بیاید تا نزدیکی های عصرو برگردد ،یادم باشداگر آهسته گام بردارم دیرتر شب می شودو آفتابگردانها چند دقیقه دیرتر لال می شوند، چیزهای دیگر هم یادم باشد ، یادم باشد دوستت دارم .


بار سنگین ابرها نمیگذارندت که بباری ، همدرد صبورم روزی با هم بر زمین فرو خواهیم ریخت ...


نع! کاری به کار عشق ندارم ! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم .انگار این روزگار چشم ندارد ؛ من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند .
من چه دیر فهمیدم که برای تو عروسکی بودم .
غمناک ترین لحظه زندگی را از کسی تجربه میکنی که شیرین ترین خاطرات زندگی را با وی داشتی .
خوش به حال اسمون که هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره...... به کسي توجه نمي کنه..... از کسي خجالت نمي کشه..... مي باره و مي باره......انقدر مي باره تا ابي بشه.....افتابي شه.....!!!کاش....کاش مي شد مثل اسمون بود....کاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري... تا بالاخره افتابي شي.....بعدش هم انگار نه انگار که بارشي بوده.
آرنهم نامی است در میان نامها و شهری است در میان شهرها ....
مثل یک درنا ی وحشی تا افق پرواز کن ، قصه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن ، زندگی تکرار زخم کهنه دیروز نیست ، بالهای خسته ا ت را رو به فردا باز کن .
به علت خانه تکانی روحی این کافه مدتی تعطیل خواهد بود ،قربانتان .
At : 13:57 Pm
آدم ِ ساکن ِ پنج ِ صبح، ترسو میشود میترسد بخوابد توی دنیایی که هر وقت حساب کنی نصف آدمهایش بیدارند .

اصلن یادم نیست​٬کی بود کِی بود کجا بود٬ چی گفتم و موضوع چی بود که وقتی جمله ام تموم شد ٬طرف گفت : "این حرفت رو نشنیده می گیرم " .